تبليغاتX
دلم برات تنگ شده جونم

دلم برات تنگ شده جونم

اگه دونستین درد این دل چیه به منم بگین!!

HOMEPAGE

E-MAIL

BLOGSKIN

 

براي رفتنت عجب شتاب ميكني برای هیچ و پوچ مرا رها میکن

من از كنار پنجره تو را نگاه ميكنم و تو به نام ديگري مرا خطاب مي كني

 چه ساده با يك نگاه پاك و ماندني هزار مرتبه مرا ز خجالت آب ميكني

به خاطر تو من  با همه غريبه ام تو كمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني

 كاش گفته بودي از  نگاه اولت كه بعد من دوباره دوست انتخاب مي كني

آخه چرا   ( اینجاش مهمه! )

http://i4.tinypic.com/40c6k92.jpg

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 21:16 توسط فرزین |


 

 یکی آمد

يكي امد كه حرف عشق و با ما زد دل ترسوي ما هم دل به دريا زد به يك

 درياي طوفاني،دل ما رفته مهماني چه دور ساحلش،از دور پيدا نيست يك

 عمري راه و در قدرت ما نيست بايد پارو نزد وا داد،بايد دل به دريا داد

 خودش مي برتت هرجا دلش خواست به هر جا برد بدون ساحل همون

 جاست، به اميدي كه ساحل دار اين دريا،به اميدي كه آروم ميشه تا فردا

 به اميدي كه اين دريا فقط شاه ماهي دار،به عشقي كه نمي بيني شبهاشو

 بي ستاره دل ما رفته ميهماني،به يك درياي طوفاني ...

 

http://i7.tinypic.com/263bh9e.jpg

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 14:49 توسط فرزین |


رویا

باز من ماندم و خلوتی سرد خاطراتی ز بگذشته ای دور

یاد عشقی که با حسرت و درد رفت و خاموش شد در دل گور

روی ویرانه های امیدم دست افسونگری شمعی افروخت

مرده ای چشم پر آتشش را از دل گور بر چشم من دوخت

ناله کردم که ای وای این اوست در دلم از نگاهش هراسی

خنده ای بر لبانش گذر کرد کای هوسران مرا می شناسی

قلبم از فرط اندوه لرزید وای بر من که دیوانه بودم

وای بر من که من کشتم او را وه که یا او چه بیگانه بودم

او به من لل سپرو و به جز رنج کی شد از عشق من حاصل او

با غروری که چشم مرا بست پا نهادم به روی دل او

من به او رنج و اندوه دادم من به خاک سیاهش نشاندم

وای بر من خدایا خدایا من به آغوش گورش کشاندم

در سکوت لبم ناله پیچید شعله شمع مستانه لرزید

چشم من از دل تیرگیها قطره اشکی در آن چشمها دید

همچو طفلی پشیمان دویدم تا که در پایش افتم به خواری

تا بگویم که دیوانه بودم میتوانی به من رحمت آری؟

دامنم شمع را سر نگون کرد چشمها در سیاهی فرو رفت

ناله کردم مرو صبر کن صبر لیکن او رفت بی گفتگو رفت

وای بر من که دیوانه بودم من به خاک سیاهش نشاندم

وای بر من که من کشتم او را من به آغوش گورش کشاندم

http://i5.tinypic.com/263bgjk.jpg

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 14:42 توسط فرزین |


شعله رمیده

می بندم این دو چشم پرآتش را تا ننگرد درون دو چشمانش

تا داغ و پر تپش نشود قلبم از شعله نگاه پریشانش

می بندم این دو چشم پرآتش را تا بگذرم ز وادی رسوایی

تا قلب خامشم نکشد فریاد رو می کنم به خلوت و تنهایی

ای رهروان خسته چه می جویید در این غروب سرد ز احوالش

او شعله رمیده خورشید است بیهوده می دوید به دنبالش

او غنچه شکفته مهتاب است باید که موج نور بیفشاند

بر سبز هزار شب زده چشمی کاو را به خوابگاه گنه خواند

باید که عطر بوسه خامشش با ناله های شوق بیامیزد

در گیسوان آن زن افسونگر دیوانه وار عشق و هوس ریزد

باید شراب بوسه بیاشامد از ساغر لبان فریبایی

مستانه سر گذارد و آرامد بر تکیه گاه سینه زیبایی

ای آرزوی تشنه به گرد او بیهوده تار عمر چه می بندی

روزی رسد که خسته و وامانده بر این تلاش بیهده می خندی

آتش زنم به خرمن امیدت با شعله های حسرت و ناکامی

ای قلب فتنه جوی گنه کرده شاید دمی ز فتنه بیارامی

می بندمت به بند گران غم تا سوی او دگر نکنی پرواز

ای مرغ دل که خسته و بیتابی دمساز باش با غم او دمساز

 

flame  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 0:0 توسط فرزین |


مـــــن عــــــشـق را يـــــاد نـــــگرفتــــــم کـــه

فــــرامــــوشش کنــــم

اگــــرچــــه شــــايد بــــاد بــــرگهــــايـــم را تـــــکان

دهــــد ولي ريشــــه ام در خــــاک محکــــم ايسـتاده اســــت .

مــــن عــــشق را از درخــــت  آمــــوختــــه ام !!!

 

derakht

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 16:14 توسط فرزین |


يكي امد كه حرف عشق و با ما زد دل

darya

ترسوي ما هم دل به دريا زد به يك در

ياي طوفاني،دل ما رفته مهماني چه دور

ساحلش،از دور پيدا نيست يك عمري راه

 و در قدرت ما نيست بايد پارو نزد وا داد

،بايد دل به دريا داد خودش مي برتت هر

جا دلش خواست به هر جا برد بدون ساحل

اون جاست، به اميدي كه ساحل دار

اين دريا

،به اميدي كه آروم ميشه تا فردا به اميدي

كه اين دريا فقط شاه ماهي دار،به عشقي

 كه نمي بينی شبهاشو بي ستاره دل ما رفته

ميهماني

،به يك درياي طوفاني .....

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 15:33 توسط فرزین |


در اين شبهاي دلتنگي كه غم با من هم آغوشه، بجز اندوه و تنــــهاي

كسـي با من نمي جوشه... كسي حالم نمي پرسه ، كسي دردم نمي دونه...

 نه هم درد و هم آوائي با من يك دل نمي خونه... از اين سر گشتگي

 بيزارم و بيزار، ولي راه فراري نيست از اين ديوار... براي اين لب تشنه

 دريغا قطره آبي بود،براي چشم خسته من دريغا جاي خوابي بود...در اين

 صحراي ظلمت ،نوری راهي بود،در اين اندوه غربت سر پناهي بود...

 شبها پر درد و من ار غصه ها دلسرد، كجا پيدا كنم دل سوخته اي هم

 درد... اسير غم و اندوه  تو ام ای عشق من ...............

 

tanhayi

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 15:19 توسط فرزین |


یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون


سیل بارون و تگرگ میومد از آسمون


بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت


که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت


نشکنی زیر تگرگ نریزه از توی برگ


من تموم قصه هام قصه توست

 
یه دفه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی


اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی


آره پروانه شدم که پرام سوخته شه


تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه


که بسوزه پرو بالم که راحت شه خیالم


دارم از تو مینویسم تو که غم داره نگات


اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات


اونقده میگم تا خسته شم


با عشق تو شکسته شم

 

شدلثم

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 16:8 توسط فرزین |


 

عشقeshgh هرجا رو كند آنجا خوش است

 گر به دريا افكند دريا خوش است

گر بسوزاند در آتش دلكش است

خوشا آن دل كه در اين آتش است

تا بيني عشق را آيينه وار

آتشي از جان خاموشت برآر

هر چه مي خواهي به دنيا نگر

 دشمني از خود نداري سخت تر

عشق پيروزت كند بر خويشتن

عشق آتش مي زند در ما و من

عشق را درياب و خود را واگذار

 تا بيابي جان نو خورشيدوار

عشق هستي زا و روح افزا بود

هر چه فرمان مي دهد زيبا بود

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 15:53 توسط فرزین |


گفتم يارب: خسته دنيا شدم گفت: صبور باش گفتم يارب: من اين قفس و

 

 نميخوام گفت: مگر نمي خوای عاشق باشی گفتم يارب: قفس كجا، عشق

 

كجا گفت: درس عشق است اين دنيا گفت: وقتی عاشق واقعی شدی بيا گفتم

 

 يارب: با دل بيقرارچكنم گفت: اول قدم عشق صبوری، صبوری گفتم

 

يارب: عشق زمينی نمی خوام، تورو ميخوام گفت: اول قدم عشق، عشق

 

 زمينيست گفتم يارب: دنيا خيلي آلوده شده، آدمهاسنگی شدن گفت: تو برو

 

 من هنوز اميدوارم

god

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 15:48 توسط فرزین |